به یاد گذشته ای که اکنون است...
یا سرشتت در پی حقیقت افتد یا به کثرت معلومات دل خوشت کرده اند و ...
اگر از پی حقیقت رفتی و عقل را یگانه مرکب یافتی و میدان تاختنش دادی و جواز تازیدنش راندی تو را خلاصی نیست جز ادراک پوچی ...
و مرداب پوچی را که ماندی و ماندی و ماندی و تا نفس هایت همه طعم مرداب گرفت ... مبتلا به جنون ادواری می گردی و در انتظار وعده ی مرگ می خرامی و ... یا دل را هلا می دهندت ...
تا یک قدمی مرگ می برندندت و اگر مرگ را دیدی و چشیدی که چشیدی و اگر دل را گشودی از آن جولان عقل دیوانه و جزر و مدهایش خلاصی ات دهند و به ابتلای عشقت کشانند که از دل جز این برون نزاید و به ساحل امن و آرامشی مبهم و حیرتی عاشقانه و دریای بی کرانه محبت ازلی برندندت ...
آن زمان است که در عین تلاطم، آرامی و در عین پوچی، پری و در عین مردن، زنده ای و در عین نفرت، عاشق... و عشق سکر مدام است در عین هوشیاری.
برخی مقالات، نظرات و دیدگاه هایم را در این وبلاگ به یادگار می گذارم.