مرگ تجربه نیست
اضمحلال سلول های تن آدمی یا فصل روحی بخاری از بدنی مادی یا تعطیل اعصاب مغزی یا .. یا ..یا .. نمی دانم اما هر چه هست به گمانم روی دیگر زندگی و حیات است. این قدر می دانم که اگر حیات نبود مرگ نیز نبود. حدی ست برای زندگی که اگر در سپهر فلسفه اسلامی خوانشش کنیم به واقع مرگ، ماهیت حیات است، و ماهیت چنانچه حدی ست اعتباری برای وجود که وجودش به اعتبار هستی وجود است و از آنجا هست که دیگر وجود نیست پس مرگ ماهیت حیات است و اعتبارش نیز به حیات.
پس در این خوانش دیگر مرگ و حیات دو چیز نیستند بلکه مرگ ماهیت و جزء لاینفک حیات می شود. یعنی حیات بی مرگ دیگر حیات نیست. و اگر اشراقی بدان بنگریم و اصالت را به ماهیت بدهیم دیگر مرگ نه اعتبار که اصل حیات می گردد. اصلی که وجود و حیات در آن دمیده می شود.
در نتیجه اصل حیات همان مرگ است و این دلیل نزدیکی مرگ به ماست. مرگی که از هر آنی به ما نزدیک تر است. مرگی که هر جایی و هر زمانی ست و ما را و حیات ما را در بر گرفته .. چیزی که گویی خود ماست. پس دیگر تجربه نیست و نباید آن را تجربه خواند. تجربه دریافت چیزیست که نداشته ایم و از شروطش حیث التفاطی ست. اما مرگ عین خود ماست که همیشه با ماست و نه نیازی به تجربه آن داریم و نه امکان آن برایمان میسور است و این همان راز سر به مهر ماندن آن است. دیگر فعل نیست که اصل وجودمان است. همان گونه که هیچ گاه خود تجربه، تجربه نمی شود و عمل تعقل، تعقل نمی گردد.
پی نوشت1: و خدایی که در این نزدیکی ست ...
و هیچ گاه مرگ را تجربه نکرده است ..
... به خدا می سپارمت.
پی نوشت2: مادر بزرگ دوست داشتنی ای داشتم شبیه مادربزرگای قصه ها بود .. بود و دیگر نیست ...
از دار برزگترهای دنیا یک مادربزرگ دیگر بیش ندارم .. بزرگ ترها سند زنده و نسب و سبب و به مثابه ریشه درخت خانواده هستند .. که وقتی یکی شان می رود گویی ریشه ای قطع می شود ..
برخی مقالات، نظرات و دیدگاه هایم را در این وبلاگ به یادگار می گذارم.