بسمه تعالي

پرداختن به مباحث بزرگان سنت گرايی در دوران کنونی جدای از رد و يا اثبات آنان، بسيار حايز اهميت است. چرا که هر چند آنان هيچ گاه به يک جريان مستقل فرهنگی تأثير گذار تبديل نگشتند اما کسی نمی تواند تأثير شگرف آنان را بر برخی انديشه های دوران کنونی بالاخص در نقد و گذر از دوران مدرن انکار کند. هر چند خوانش آنان از سنت، هنر و مدرن و ... متفاوت و يا بعضا مغاير با انديشه های نهادينه شده در نزد ما باشد.

 قابل ذکر است برخی از مباحثی که اکنون در کشور ما با عنوان اسلامی سازی علوم انسانی و نيز در برخی کشورهای اسلامی ديگر و يا در برخی نحله های مسيحی (با عنوان علوم مسيحي) مطرح است به گمان برخی جای پايی نيز در انديشه همين سنت گرايان دارد. از ديگر موارد تأثير آنان ياری رساندن به جوامع دين محور در حفظ هويت سنتی خود و عدم ازمحلال در انديشه های فرد گرايانه و سرکش مآبانه تمدن مدرن می باشد. البته لازم به ذکر است بيان اهميت انديشه های سنت گرايان دليل بر تأييد انديشه های ايشان نمی باشد بلکه تقريب برای بررسی جدی تر و يا نقدهای موشکافانه تر پيرامون آن می باشد.

 

 

 

تيتوس بورکهارت عوامل تأثیر گذار زيادی را در زوال هنر مسيحی بر می شمارد و در ضمن آنها به بررسی علل ماندگاری و يا زوال برخی هنر های سنتی ديگر نيز می پردازد. در اين نوشتار می خواهم به برخی علل زوال هنر مسيحی از نگاه تيتوس بورکهارت اشاره کرده و به صورت بسيار اجمالی توضيحاتی عرض نمايم.

بررسی نبوغ هنرمند و رابطه آن با گسترش و بقای يک هنر

وی در ابتدای مبحث زوال و احيای هنر مسيحی در کتاب مبانی هنر مسيحی به بررسی نبوغ هنرمند و رابطه آن با گسترش و بقای يک هنر می پردازد. او نخست لزوم نبوغ آميز بودن يک اثر هنری را با معنوی دانستن آن رد کرده و نبوغ هنرمند در هنر مقدس و هنر غير مقدس (در اينجا هنر رنسانس) را با يکديگر مقايسه می کند. . بورکهارت به نکته حائز اهميتی در اين مورد اشاره کرده و می گويد: نبوغ هنرمند در هر مرتبه ای خود را از طريق تفسير کيفی الگوهای مقدس در هنر خاصی عيان می سازد؛ يعنی اين نبوغ به جای پخش شدن در گستره در عمق بسط و ظرافت می يابد.[1]

وی فوران نبوغ در دوران رنسانس را ناشی از تمايلات نفسانی ای ارزيابی می کند که اين تمايلات در پس زمينه نگه داشته شده بودند و به ناگاه با آغاز دوران رنسانس سر برآورده اند. به بيان ديگر يک هبوط جمعی با شروع هنر رنسانس رخ داده است.

وی هنر سنتی را فاقد توالی و نبوغ آميز فزاينده ای می داند که در قرون اخير بر اروپا حاکم شده است اما با اين حال آن را انجماد يافته نمی داند چرا که معتقد است هنر سنتی با الگوهايی که باز توليد می کند از حيث سمبوليک بی زمان است.

همچنين او علت بربرمنشانه، ناشيانه و بی ارزش تلقی شدن هنر مسيحي[2] را پس از رنسانس، نوعی انحطاط عقلانی و به ويژه تضعيف نگرش نظاره گرانه می داند.

بررسی علل زوال هنر مسيحی پس از رنسانس

وی در ادامه به بررسی عوامل زوال هنر مسيحی پرداخته و مواردی را برای آن ذکر می کند که به اجمال به برخی از آنان می پردازم:

-        طرد بازنمايی بدن برهنه

بورکهارت يکی از عوامل زوال هنر مسيحی را طرد يکی از امکانات هنری يعنی بازنمايی بدن برهنه ذکر می کند. او بازنمايی های هنر مسيحی از بدن مسيح مصلوب و يا آدم و حوا و .. را گويی انتزاعی می داند که فی نفسه به لحاظ زيبايی طبيعی مورد توجه هنرمند نبوده اند اما در رنسانس دگرباره زيبايی فيزيکی بدن انسان ارزشی فی نفسه پيدا می کند.

وی در اين مورد می گويد: به هر تقدير کشف مجدد اندام برهنه، فی نفسه به لحاظ زيبايی طبيعی آن، بی هيچ ترديد از قوی ترين محرک های دوران رنسانس است.[3]

از اين پس بازنمايی بدن برای شمايل انگاری و يا انتساب زيبايی انسان به خداوند نبوده بلکه اين هواهای نفسانی هستند که به نحوی مهار گسيخته به تجسم بدن انسانی می پردازند.

-        کشف منظره و فضای باز در نقاشی و ژرف سازي

از ديگر عواملی که بورکهارت آن را عاملی برای زوال هنر مسيحی می خواند کشف منظره و فضای باز و ژرف سازی در نقاشی است. وی ورود ژرفانمايی رياضی گونه به نقاشی رنسانس را که چيزی جز بيان منطقی نقطه ديد فردی نيست را يکی از مهمترين اين عوامل می داند. چيزی که ناشی از نگرش انسان محوري، يعنی فردی که خود را به مثابه مرکز عالم می انگارد، می باشد. انسانی که از اين پس همه چيز را از نگاه و نقطه ديد خود می نگرد.

يکی از تأثيرات ژرفنمايی دقيق در نقاشی از دست رفتن سمبوليسم رنگ است. يعنی رنگ ها به واسطه وابستگی شان به نوری مصنوعی که با توهم بعد توأم است، ماهيت مستقيم خود را از دست می دهند. رنگ ها در نقاشی قرون وسطايی روشن هستند به اين دليل که رنگ های آن مستقيما کيفيات ذاتی نور را آشکار می سازند. وی می گويد: رنگ ها پرتويی از نور فطری هستند که در قلب حضور دارد. در مقابل بسط سايه روشن کاري، رنگ را به بازی يک نور تخيلی تقيليل می دهد؛ اين جادوی نورپردازی نقاشی را به عالمی بينابينی نظير رؤيا سوق می دهد، رؤيايی که گاه پر زرق و برق است. اما به جای رها ساختن روح آن را در بند می سازد .... در نهايت رابطه معمول ميان صورت و رنگ وارونه می شود، به نحوی که ديگر صورت يا خطوط گرافيگی نيست که به رنگ معنا می بخشد، بلکه رنگ است که به واسطه درجاتش توهم حجم ايجاد می کند.[4]

-        مجسمه سازی و تصوير انسان

تيتوس (ابراهيم) بورکهارت همچنين به مقايسه مجسمه سازی قرون وسطايی و رنسانس می پردازد و يکی از عوامل جهش هنری در اين دوران را از دست دادن قابليت بيان ذوات متعالی در مجسمه سازی رنسانس می داند. از تفاوت هايی که او بر می شمارد به تجسيم کشيدن موضوعات تجسيمی شان در حالت ايستاست، بر خلاف رنسانسيان که تلاش می کردند حرکت های آنی را ثبت کنند. مجسمه ای سنتی خواه رومانسک باشد و خواه هندويی يا مصری يا ... همواره بر محور بی تحرک تأکيد می کند.

ديگر اينکه با پيدايی هنر رنسانس و بيش از آن با پيدای هنر باروک، «حس فضا» مرکز گريز می شود؛ مثلا حس فضا در آثار ميکل آنژ همچون ماپيچی است که فضا را در خود فرو می برد.

از تفاوت های ديگر مجزا شدگی مجسمه ها می باشند. مجسمه هايی که کاملا در فضايی باز و نه بر روی ديوارها يا ستون ها، در فضا خود نمايی می کنند. مجسمه هايی که کامل تر و فراتر از ساير هنرهای تجسمی اصل تفرد  يا فردگرايی individualism)) را بيان می کنند. وی معتقد است هنر مسيحی چنين استقلالی را مجاز نمی دانست، مگر برای اشيايی مانند مجسمه های مريم عذرا، شمايل های عيسای مصلوب يا صندوقچه های منقوش حاوی بقايای مقدسان.

مجسمه سازی در هنر مسيحی در مرتبه نخست تصوير خدا می باشد که به هيئت انسان در آمده و سپس تصوير انسان است که با کلمه الهي، که خداوند است، اتحاد يافته است. بورکهارت معتقد است اين مورد دوم يعنی صورت فردی انسان، زيبايی اصلی خود را مجددا به واسطه اين واقعيت کسب می کند که بار ديگر با زيبايی کلمه متجسد (مسيح) متحد شده است.

وی در جايی ديگر با اشاره به اثر هانس سدلماير[5] با عنوان فقدان مرکز؛ عامل اصلی انحطاط هنر مسيحی را بيش از هر چيز انحطاط تصوير انسان می خواند. يعنی تصوير خداوند در هيئت انسانی - که از طريق هنر قرون وسطی انتقال يافت - در هنر رنسانس جای خود را به تصوير انسان خود مختاری داد که خود را ستايش می کرد. اين خود مختاری موهوم از همان آغاز متضمن «فقدان مرکز» است.

-        تأکيد بر منيت و رابطه عقل جزئی و احساس (جدايی هنر و علوم)

وی از عوامل تأثير گذار ديگر در زوال هنر مسيحی را تأکيد بر منيت و فوران نيروهای خلاقه می داند. فوران های نفسانی ای که بی وقفه گسترش می يابند و در انتها وحدت و قدرتشان را از دست می دهند.

وی می گويد: رنسانس، شهودی را که محملش سمبوليسم بود به نفع استدلال تحليلی نفی کرد؛ استدلال تحليلی آشکارا مانع هواپرستی رنسانس نبود، بلکه ياری رسان آن بود، چرا که راسيوناليسم و هواپرستی ملازم يکديگرند.

وی همچنين به جدايی هنر و علوم اشاره کرده و آن را نتيجه جدايی عقل جزئی و احساس می داند.

از ديگر علل تأثير گذار در زوال هنر مسيحی به عقيده بورکهارت تخيلی شدن و رؤيا پردازی بيش از حد هنر باروک است. به گمان وی با اين که نبايد هنر باروک - که نشانه آخرين تجلی برجسته نگرش مسيحی به عالم است - را شيفته توهم ناميد اما افراط اين هنر در پرداختن به عياشی های هواپرستانه و مرگ انديشی هولناک چيزی جز خيالات و اوهام نيستند. خيالاتی که خود از عوامل فروپاشی هنر مسيحی گشتند. وی مبنای اين توهم زدگی هنر باروک را چيزی جز سيطره عقل جزئی نمی داند.

وی به بررسی هنر رومانسک و بررسی کاست های متناظر نيز می پردازد که توضيح آن از مجال اين نوشتار بيرون است. بورکهارت همچنين به بی مبنايی هنر در دوران مدرن اشاره کرده و فرو غلتيدن آن به وادی سوبژکتيويته ی فردی محض را اعلام می دارد. هنر ديگر نه زمينی است و نه آسماني، بلکه کندوکاو در قلمرو آشفته ناخودآگاه است.

وی در اين باره می گويد: هر آنچه از اين تيرگی ناخودآگاه به سطح نفس می آيد قطعا هيچ سروکاری با سمبوليسم باستانی يا هنرهای سنتی ندارد، هر آنچه در اين آثار تاريکی بازتاب می يابد قطعا مثل اعلی نخواهد بود، بلکه پس مانده های نازل ترين مرتبه روان است؛ سمبول نيستند، کابوس اند.گاهی اين سوبژکتيويسم مادون انسانی رفتار «فاقد هويت بشري» نماد هم ذاتش را در پيش می گيرد که آن را «ماشين گرايي» می توان ناميد. هيچ امری عجيب و غريب تر و منحوس تر از اين رؤياهای ماشينی نيست و هيچ امری واضح تر از اين نمی تواند ماهيت اهريمنی مشخصه هايی را که اساس تمدن مدرن را تشکيل داده اند آشکار سازد.[6]

در انتها به جلمه ای از بورکهارت اشاره می کنم که می توان آن را چکيده اين بحث خواند:

در هر مرحله از اين زوالی که با دروه رنسانس آغاز شد، زيبايی های متفرقی رخ نموده و فضايلی آشکار شده است؛ اما همه اينها نمی تواند از دست رفتن امور اساسی را جبران سازد. اگر غم غربت فطری ما نسبت به امر نامتناهی که در درون ماست بی پاسخ بماند همه اين عظمت انسانی چه فايده ای برای ما خواهد داشت؟![7]

و من الله توفيق



[1]. ...

[2] . این نوع نگرش را می توان به بسیاری از هنرهای سنتی دیگر نیز نسبت داد و به بررسی عوامل آن پرداخت.

[3] . ...

[4] . ...

[5] . Hans Sedlmayr

[6]. ...

[7] . ...