ادب عشق جمله بی ادبی ست
عیان کردن هر چه در ذهن و مغز و عقل و ... می گذرد برای جمله آدمیان که نه در مرتبه ای نازل که متفاوت از تو می اندیشند .. گاهی نه نکوست و نه پسندیده و نه مطلوب که چونان به خیابان آمدن با پیراهن زیر می ماند مرد را ... خموشی نه از باب نادانی ست که آن دردیست زایل نا شدنی و اگر از باب آن بود سزاوار نبود تا موعد مرگ لب به سخن گشاییم .. که از باب تغییر و گاهی تغایر در اندیشه است که مهر سکوت بر لبان مینشانم ..
و در خموشی ست که هر آنچه نا شنیدنی ست می شنوی و نیوشا خردت فرصت جولان می یابد .. و با سکوت است که پله هایی را می پیمایی که در گفتن آن ها را حتی نمی دیدی ...
امید از دست مولا زلال حکمت نوش جان کنیم که به تعبیر جلال الدین رومی ..
اي علي كه جمله عقل و ديده اي شمه اي واگو از آنچه ديده اي
تيغ حلمت جان ما را چاك كرد آب علمت خاك ما را پاك كرد
بازگو اي باز عرش خوش شكار تا چه ديدي اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته چشم هاي حاضران بردوخته
راز بگشاي اي علي مرتضي اي پس از سوء القضا حسن القضا
يا تو واگو آنچه عقلت يافته است يا بگويم آنچه بر من تافته است
برخی مقالات، نظرات و دیدگاه هایم را در این وبلاگ به یادگار می گذارم.