سه گانه

یک. مرثیه ای برای فلسفه

عمل گرایی، واژه ای که برخی ها آن را دوست دارند و من چه قدر از این واژه بی زارم.

واژه ای که این انسان تنهای امروزی و ای بسا فیلسوف نمای جسته از فکر و خسته از اندیشه، می پندارد تنها راه بقا و حیاتش پنها بردن به منطوق این واژه است. واژه ای به گمان من در برابر تفکر و گفتار و تفلسف.


ادامه نوشته

سال نما

یک سال دیگر هم با همه آنچه داشت عرضه شد ...

و من با همه آنچه نداشته بودم به استقبالش رفته بودم ... کماکان به استقبال سالی دگر هم می روم ... شاید که دگرگون شوم .. 

اگر عمری ماند و نماند

نا تمامیم همه .. در پناه حق


انجمن مطالعات نظری هنر


انجمن مطالعات نظری هنر رسما آغاز به کار کرد


یکی از دغدغه های مطرح در عرصه های مطالعاتی در جامعه ما رابطه و نسبت هنر و دین می باشد. عرصه ای بسیار بکر و در عین حال بسیار گسترده و پرتأثیر که در آینده توسعه ایران و نیز اسلام بسیار حائز اهمیت بوده و ضروری ست پیرامون آن تعریف و توافقی جمعی در بستر نظریات کارشناسانه و عالمانه صورت گیرد. تفاهمی که اگر چه دیر است اما پرداختن بدان ولو در زمان کنونی بهتر از فرداست. البته فعالیت هایی در این عرصه آغاز شده است اما هنوز به گفتمانی رایج در میان اندیشوران و اندیشمندان حوزه های علوم انسانی بدل نگشته است. اگر هم اساتید و اندیشورانی بدان پرداخته اند معمولا در حاشیه نگاشته ها و مطالعات خود نقبی بدان زده و نظراتی ابراز داشته اند که اگر چه در جای خود پسندیده و نیکوست اما ضعف های عدیده شان برای معدود کسانی که به صورت آکادمیک با این مباحث سروکله می زنند معمولا آشکار بوده و این خلا (مطالعه و نگاشته های جدی و عمیق) در ابتدائیات این عرصه به روشنی مشهود و معلوم است.

بنده به شخصه امیدوارم در آینده شاهد ورود اندیشمندان فعلی و نیز  پرورش و تربیت صاحب نظرانی در این حوزه مطالعاتی بوده و بتوانیم آثار در خور توجهی را  مشاهده کنیم.


مرگ تجربه نیست

شاید در بدو امر بتوان گفت خصوصی ترین سپهر یک انسان! مرگ است. تجربه ای که نه امکان انتقالش است و نه توان انتقالش و نه دیگر صاحب تجربه ای که بیاموزدت. خانه ای که جز مهمانش کسی را یارای رفتن به آنجا نیست و هروقت که بخواهد تو را بی دعوت نیز می برد. و هر وقت که بخواهی نیز می روی اما فقط یک بار. تجربه ای که نه در جهان بودن است و نه بیرون از جهان بودن. تجربه ای که دیگر نه حس در این تجربه دخیل است و نه ذهن. که هر دو در تجربه رنگ می بازند و نیست می شوند. مرگ چیست؟

اضمحلال سلول های تن آدمی یا فصل روحی بخاری از بدنی مادی یا تعطیل اعصاب مغزی یا .. یا ..یا .. نمی دانم اما هر چه هست به گمانم روی دیگر زندگی و حیات است. این قدر می دانم که اگر حیات نبود مرگ نیز نبود. حدی ست برای زندگی که اگر در سپهر فلسفه اسلامی خوانشش کنیم به واقع مرگ، ماهیت حیات است، و ماهیت چنانچه حدی ست اعتباری برای وجود که وجودش به اعتبار هستی وجود است و از آنجا هست که دیگر وجود نیست پس مرگ ماهیت حیات است و اعتبارش نیز به حیات.

پس در این خوانش دیگر مرگ و حیات دو چیز نیستند بلکه مرگ ماهیت و جزء لاینفک حیات می شود. یعنی حیات بی مرگ دیگر حیات نیست. و اگر اشراقی بدان بنگریم و اصالت را به ماهیت بدهیم دیگر مرگ نه اعتبار که اصل حیات می گردد. اصلی که وجود و حیات در آن دمیده می شود.

در نتیجه اصل حیات همان مرگ است و این دلیل نزدیکی مرگ به ماست. مرگی که از هر آنی به ما نزدیک تر است. مرگی که هر جایی و هر زمانی ست و ما را و حیات ما را در بر گرفته .. چیزی که گویی خود ماست. پس دیگر تجربه نیست و نباید آن را تجربه خواند. تجربه دریافت چیزیست که نداشته ایم و از شروطش حیث التفاطی ست. اما مرگ عین خود ماست که همیشه با ماست و نه نیازی به تجربه آن داریم و نه امکان آن برایمان میسور است و این همان راز سر به مهر ماندن آن است. دیگر فعل نیست که اصل وجودمان است. همان گونه که هیچ گاه خود تجربه، تجربه نمی شود و عمل تعقل، تعقل نمی گردد.


پی نوشت1: و خدایی که در این نزدیکی ست ...

و هیچ گاه مرگ را تجربه نکرده است .. 

... به خدا می سپارمت.

پی نوشت2: مادر بزرگ دوست داشتنی ای داشتم شبیه مادربزرگای قصه ها بود .. بود و دیگر نیست ...

از دار برزگترهای دنیا یک مادربزرگ دیگر بیش ندارم  .. بزرگ ترها سند زنده و نسب و سبب و به مثابه ریشه درخت خانواده هستند ..  که وقتی یکی شان می رود گویی ریشه ای قطع می شود ..

انسانیت

تمامی انسانیت من به این است که گاهی توهم برم می دارد .. انسانم ..

انسانیت!

چیز عجیبی که گاهی به فکرش می افتیم .. مثلا وقتی اتومبیلی به ناگه جلویمان می پیچد و دوقورت و نیمش هم باقیست و یا جلوی درب پارکینگ خانه مان! جنابی وسیله نقلیه اش را پارک می نماید .. و یا زمانی در اداره ای یا صف نانوایی نوبتمان تضییع می شود و یا در به در به دنبال مبلغی برای تقریض می گردیم و نمی یابیم و یا زمانی که در سرما و برف و باران کنار خیابان فقط تاکسی به شرط دربستی زحمت ترمز به خود می دهد و یا روی اتومبیل پارک شده ات نقاشی پست مدرنی با کلید ترسیم می شود و یا بیچاره ای را نیمه شب در میان زباله ها به دنبال غذای گرانبهایی مشاهده می کنی و یا خبری که هنوز از اجساد گروهی دفن شده در فلان کشور اخبار می دهد و یا دادگاهی که شاهدی دروغین علیهت اقامه شود و یا ملت عربی که به نام دموکراسی شخم زده شود و یا بودایی ای که به آسانی هلو بر توی گلو مسلمان بکشد و یا فرزندی که وقتی بدنت فرتوت شد احوالت را از خانه سالمندان بگیرد و یا پزشکی که قوه تشخیصش فقط در مطبش turn on می شود و یا بساز و بفروشی که خانه خودش را با خودت تومانی دو زار متفاوت می سازد و یا تاجری که با توجیهاتی از نوع "مریض خر خورده" آب و دانت را احتکار می کند و یا (می توانیم چند جمله کلیشه! شده هم اضافه کنیم مانند مادری که ذره ذره آب شدن فرزندش را به سبب فقر نظاره می کند و یا کرکسی که از سرزمین الماس های خروار قیراطی (همان آفریقای خودمان) بالای سر بچه سیاهی آماده تأمین قوتش می شود)  .. و یا ... و یاهایی که نشاید و یا نباید گفت .. باقی اش را خودت بنگار ..

انسانیت را کمال انسانی تعریف می کنند و کمال انسانی در منظر هر شخص و مکتب و ملتی متفاوت دیده می شود .. به یک معنا انسان! بودن می دانندش .. و به گمان من همان انسان+نیت است یعنی نیت کنی انسان باشی .. در هر حالت این پرسش پیش می آید که این انسان یعنی چه .. انسان کیست؟ چیست؟ حیوانی است که نطق می کند و یا الاغی ست که متفکرانه بار می برد و یا موجود آزادی است که آزادی اش زورکی ست و یا وجودکی  ست (دازاین) که به روی جهان گشوده شده و یا غوره ایست (اگزیس) که باید مویز شود و یا ... یا موجودی (یا وجودی) ست اخلاقی! و باز هم یا های متعددی که پیش رویمان قرار می گیرند ..

بگذریم از این حرف ها .. شاید انسانیت همان است که هم تو دانی و هم من .. کافی ست لحظه ای خودمان باشیم ..

گاهی با خود می گویم کافی ست .. "چشم ها را باید بست .. زندگی! باید کرد" .. و این یعنی خیال می کنم که چشمانم هنوز بازند و در بلندای حضیض انسانیت بالی می پرانم و به باقی انسان نماها به چشم حقارت می نگرم و تنها انسان درد فهم درد مند را خودم می انگارم .. و چه کودکانه این اندیشه اندیشیده می شود ..

یاد ایام

بسم الله الرّحمن الرّحیم
والعصر.
انّ الِانسان لَفی خُسر.
الّا الّذین آمنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ وَ تَواصوا بِالحقِّ‌ وَ تَواصَوا بِالصَّبرِ ...

پایان نامه (1)

یکی از مشکلات انتخاب موضوع پایان نامه در رشته فلسفه هنر، خلط میان مباحث پژوهش های هنر و فلسفه هنر هست. این مشکل نه تنها در بین دانشجویان وجود دارد بلکه بین برخی اساتید این رشته نیز گاهی مشاهده می شود. فلسفه هنر با یک تعریف اجمالی، از علوم درجه دو بوده که به بررسی مسائل مربوط به قواعد علمی هنر می پردازد. [1] بنابراین مباحث مربوط به پژوهش های صرفا تاریخی و میدانی و .. از این علم خارج بوده و مسائلی چون چیستی هنر، چیستی ادراک هنری، چیستی زیبایی، غایت هنر و ... از اهم مباحث آن می باشد.[2]

نکاتی در مورد این رشته از علوم انسانی و برخی مطالب پیرامون آن به خاطرم می رسد که شاید برای آشنایی اجمالی با آن مفید باشد:

1.      این رشته از گرایش های فلسفه غرب بوده و در برخی کشور ها رشته مستقلی با این نام وجود ندارد و ممکن است با عنوان تئوری های هنری بدین مباحث پرداخته شود.

2.      رشته های مرتبط با این رشته؛ فلسفه غرب، تئوری های هنری و پژوهش های هنری و نیز رشته هایی نظیر ارتباطات، ادبیات و ... می باشد.

3.      در میان اکثر فلاسفه و عرفای اسلامی معمولا مباحث مربوط به زیبایی شناسی ذیل مباحث قوه خیال مطرح شده است و فراوان در مورد آن پایان نامه و یا مقاله نگاشته شده است. مانند قوه خیال در ابن عربی،در ابن سینا (البته حکم زیبایی شناسیک در ابن سینا در اصل در قوه واهمه که اعلا از قوه خیال و متخیله است مطرح می شود)، در ملا صدرا، در شیخ اشراق و ....

4.      فلسفه های مضاف من جمله همین فلسفه هنر از تقسیم بندی های فیلسوفان تحلیلی یا آنگلوساکسون بوده و معمولا فیلسوفان قاره ای یا کانتیننتال بدین تقسیم بندی ها روی کرد خوبی نشان نمی دهند و همه را ذیل همان فلسفه می دانند.

جالب این جاست که اکثر تحصیل کرده های فلسفه در ایران گرایش به فیلسوفان قاره ای دارند و فلسفه های تحلیلی هر چند طرفدارانی دارد (و شاید بتوان گفت رو به گسترش هستند) اما به گمان بنده هنوز جای خود را در میان فلاسفه ایرانی باز نکرده اند.

5.      برخی گمان می کنند اسلام نسبت به هنر روی خوش نشان نداده و اصولا با آن سر ناسازگاری دارد. واضح است که در بدو امر ممکن است حق به ایشان داده شود و مثالهایی چون تحریم غنا، مجسمه سازی، تصویرگری و ... زده شود و آن را صرفا امری دنیوی و جهت نیل بیشتر به لذات و هوسهای آن دانست اما اگر کمی محققانه تر و جدی تر به این مسأله نگریسته شود ممکن است نه تنها به راحتی نتوان چنین حکمی را استنتاج کرد بلکه به عکس اسلام را به نوعی آمیخته با هنر دانست. مثلا قرآن به عنوان مهمترین کتاب در شریعت اسلام به نوعی خود یک اثر فاخر هنری بوده که علاوه بر مفاهیم والای خود دارای بسیاری صناعات ادبی و موسیقیایی می باشد. همچنین اگر شرایط زمانی و مکانی برخی احکام را البته در چارچوب های مورد توافق فقهی و اصولی مد نظر قرار دهیم ممکن است بتوان در برخی از آنان تجدید نظرها و استنباط های متفاوتی کرد که البته در مواردی نیز این گونه شده است.[3] البته اگر کسی هنرهای مسلمین را هنرهای اسلامی تلقی کند مجال بحث بیشتری در اثبات این مدعا می یابد.

6.      خوشبختانه در سال های اخیر از سوی برخی طلاب و روحانیون به مباحث هنری چه در امر تولید آثار هنری و رسانه ای و چه در بحث نظریه پردازی و تئوری های هنری  توجهی (ولو اندک) شده است. حتی در همین چند سال اخیر درس خارج موسیقی و غنا و مجسمه سازی و ... آن هم به صورت مبسوط و مستقل از سوی برخی اساتید حوزوی آغاز شده است که نوید حرکتی نو را می دهد. [4]

 



[1] . در یک تقسیم بندی معارف knowledge   به دو شاخه آگاهی consciousness و علم science تقسیم می شود. آگاهی تصورات را شامل می گردد و علم تصورات+قواعد را شامل می گردد. قواعد در یک تقسیم بندی شامل پنج قسم می شوند: 1. مبانی و مبادی 2. موضوع 3. روش یا متد 4. غایت 5. مسائل (ممکن است برخی مسائل را ذیل موضوعات بدانند). علوم انسانی و تجربی هر دو جهت صدق عنوان علم بر آنان می بایست ذیل این تقسیم در آیند. همه این علوم را علوم درجه یک می نامند. اما علوم درجه دو. علومی را گویند که راجع به قواعد یک علم درجه یک به بحث و بررسی می پردازد.

[2] . اگر عمری و توفیقی بود به اهم مسائل مورد بحث در فلسفه هنر اشارتی خواهم داشت.

[3] . البته این مسائل بایست با توجه به تعریف شاید بعضا متفاوت از هنر در این زمان و عصر پیامبر صل الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام باشد.

[4] . لازم به ذکر این نکته است که آسیب شناسی این امر و باید ها و نباید های آن از اموری است که هر چند بدان پرداخته شده است اما هنوز جای بحث و تبادل نظر فراوان دارد.

زوال هنر مسیحی در اندیشه بورکهارت

بسمه تعالي

پرداختن به مباحث بزرگان سنت گرايی در دوران کنونی جدای از رد و يا اثبات آنان، بسيار حايز اهميت است. چرا که هر چند آنان هيچ گاه به يک جريان مستقل فرهنگی تأثير گذار تبديل نگشتند اما کسی نمی تواند تأثير شگرف آنان را بر برخی انديشه های دوران کنونی بالاخص در نقد و گذر از دوران مدرن انکار کند. هر چند خوانش آنان از سنت، هنر و مدرن و ... متفاوت و يا بعضا مغاير با انديشه های نهادينه شده در نزد ما باشد.

 قابل ذکر است برخی از مباحثی که اکنون در کشور ما با عنوان اسلامی سازی علوم انسانی و نيز در برخی کشورهای اسلامی ديگر و يا در برخی نحله های مسيحی (با عنوان علوم مسيحي) مطرح است به گمان برخی جای پايی نيز در انديشه همين سنت گرايان دارد. از ديگر موارد تأثير آنان ياری رساندن به جوامع دين محور در حفظ هويت سنتی خود و عدم ازمحلال در انديشه های فرد گرايانه و سرکش مآبانه تمدن مدرن می باشد. البته لازم به ذکر است بيان اهميت انديشه های سنت گرايان دليل بر تأييد انديشه های ايشان نمی باشد بلکه تقريب برای بررسی جدی تر و يا نقدهای موشکافانه تر پيرامون آن می باشد.

 

 

 

تيتوس بورکهارت عوامل تأثیر گذار زيادی را در زوال هنر مسيحی بر می شمارد و در ضمن آنها به بررسی علل ماندگاری و يا زوال برخی هنر های سنتی ديگر نيز می پردازد. در اين نوشتار می خواهم به برخی علل زوال هنر مسيحی از نگاه تيتوس بورکهارت اشاره کرده و به صورت بسيار اجمالی توضيحاتی عرض نمايم.

بررسی نبوغ هنرمند و رابطه آن با گسترش و بقای يک هنر

وی در ابتدای مبحث زوال و احيای هنر مسيحی در کتاب مبانی هنر مسيحی به بررسی نبوغ هنرمند و رابطه آن با گسترش و بقای يک هنر می پردازد. او نخست لزوم نبوغ آميز بودن يک اثر هنری را با معنوی دانستن آن رد کرده و نبوغ هنرمند در هنر مقدس و هنر غير مقدس (در اينجا هنر رنسانس) را با يکديگر مقايسه می کند. . بورکهارت به نکته حائز اهميتی در اين مورد اشاره کرده و می گويد: نبوغ هنرمند در هر مرتبه ای خود را از طريق تفسير کيفی الگوهای مقدس در هنر خاصی عيان می سازد؛ يعنی اين نبوغ به جای پخش شدن در گستره در عمق بسط و ظرافت می يابد.[1]

وی فوران نبوغ در دوران رنسانس را ناشی از تمايلات نفسانی ای ارزيابی می کند که اين تمايلات در پس زمينه نگه داشته شده بودند و به ناگاه با آغاز دوران رنسانس سر برآورده اند. به بيان ديگر يک هبوط جمعی با شروع هنر رنسانس رخ داده است.

وی هنر سنتی را فاقد توالی و نبوغ آميز فزاينده ای می داند که در قرون اخير بر اروپا حاکم شده است اما با اين حال آن را انجماد يافته نمی داند چرا که معتقد است هنر سنتی با الگوهايی که باز توليد می کند از حيث سمبوليک بی زمان است.

همچنين او علت بربرمنشانه، ناشيانه و بی ارزش تلقی شدن هنر مسيحي[2] را پس از رنسانس، نوعی انحطاط عقلانی و به ويژه تضعيف نگرش نظاره گرانه می داند.

بررسی علل زوال هنر مسيحی پس از رنسانس

وی در ادامه به بررسی عوامل زوال هنر مسيحی پرداخته و مواردی را برای آن ذکر می کند که به اجمال به برخی از آنان می پردازم:

-        طرد بازنمايی بدن برهنه

بورکهارت يکی از عوامل زوال هنر مسيحی را طرد يکی از امکانات هنری يعنی بازنمايی بدن برهنه ذکر می کند. او بازنمايی های هنر مسيحی از بدن مسيح مصلوب و يا آدم و حوا و .. را گويی انتزاعی می داند که فی نفسه به لحاظ زيبايی طبيعی مورد توجه هنرمند نبوده اند اما در رنسانس دگرباره زيبايی فيزيکی بدن انسان ارزشی فی نفسه پيدا می کند.

وی در اين مورد می گويد: به هر تقدير کشف مجدد اندام برهنه، فی نفسه به لحاظ زيبايی طبيعی آن، بی هيچ ترديد از قوی ترين محرک های دوران رنسانس است.[3]

از اين پس بازنمايی بدن برای شمايل انگاری و يا انتساب زيبايی انسان به خداوند نبوده بلکه اين هواهای نفسانی هستند که به نحوی مهار گسيخته به تجسم بدن انسانی می پردازند.

-        کشف منظره و فضای باز در نقاشی و ژرف سازي

از ديگر عواملی که بورکهارت آن را عاملی برای زوال هنر مسيحی می خواند کشف منظره و فضای باز و ژرف سازی در نقاشی است. وی ورود ژرفانمايی رياضی گونه به نقاشی رنسانس را که چيزی جز بيان منطقی نقطه ديد فردی نيست را يکی از مهمترين اين عوامل می داند. چيزی که ناشی از نگرش انسان محوري، يعنی فردی که خود را به مثابه مرکز عالم می انگارد، می باشد. انسانی که از اين پس همه چيز را از نگاه و نقطه ديد خود می نگرد.

يکی از تأثيرات ژرفنمايی دقيق در نقاشی از دست رفتن سمبوليسم رنگ است. يعنی رنگ ها به واسطه وابستگی شان به نوری مصنوعی که با توهم بعد توأم است، ماهيت مستقيم خود را از دست می دهند. رنگ ها در نقاشی قرون وسطايی روشن هستند به اين دليل که رنگ های آن مستقيما کيفيات ذاتی نور را آشکار می سازند. وی می گويد: رنگ ها پرتويی از نور فطری هستند که در قلب حضور دارد. در مقابل بسط سايه روشن کاري، رنگ را به بازی يک نور تخيلی تقيليل می دهد؛ اين جادوی نورپردازی نقاشی را به عالمی بينابينی نظير رؤيا سوق می دهد، رؤيايی که گاه پر زرق و برق است. اما به جای رها ساختن روح آن را در بند می سازد .... در نهايت رابطه معمول ميان صورت و رنگ وارونه می شود، به نحوی که ديگر صورت يا خطوط گرافيگی نيست که به رنگ معنا می بخشد، بلکه رنگ است که به واسطه درجاتش توهم حجم ايجاد می کند.[4]

-        مجسمه سازی و تصوير انسان

تيتوس (ابراهيم) بورکهارت همچنين به مقايسه مجسمه سازی قرون وسطايی و رنسانس می پردازد و يکی از عوامل جهش هنری در اين دوران را از دست دادن قابليت بيان ذوات متعالی در مجسمه سازی رنسانس می داند. از تفاوت هايی که او بر می شمارد به تجسيم کشيدن موضوعات تجسيمی شان در حالت ايستاست، بر خلاف رنسانسيان که تلاش می کردند حرکت های آنی را ثبت کنند. مجسمه ای سنتی خواه رومانسک باشد و خواه هندويی يا مصری يا ... همواره بر محور بی تحرک تأکيد می کند.

ديگر اينکه با پيدايی هنر رنسانس و بيش از آن با پيدای هنر باروک، «حس فضا» مرکز گريز می شود؛ مثلا حس فضا در آثار ميکل آنژ همچون ماپيچی است که فضا را در خود فرو می برد.

از تفاوت های ديگر مجزا شدگی مجسمه ها می باشند. مجسمه هايی که کاملا در فضايی باز و نه بر روی ديوارها يا ستون ها، در فضا خود نمايی می کنند. مجسمه هايی که کامل تر و فراتر از ساير هنرهای تجسمی اصل تفرد  يا فردگرايی individualism)) را بيان می کنند. وی معتقد است هنر مسيحی چنين استقلالی را مجاز نمی دانست، مگر برای اشيايی مانند مجسمه های مريم عذرا، شمايل های عيسای مصلوب يا صندوقچه های منقوش حاوی بقايای مقدسان.

مجسمه سازی در هنر مسيحی در مرتبه نخست تصوير خدا می باشد که به هيئت انسان در آمده و سپس تصوير انسان است که با کلمه الهي، که خداوند است، اتحاد يافته است. بورکهارت معتقد است اين مورد دوم يعنی صورت فردی انسان، زيبايی اصلی خود را مجددا به واسطه اين واقعيت کسب می کند که بار ديگر با زيبايی کلمه متجسد (مسيح) متحد شده است.

وی در جايی ديگر با اشاره به اثر هانس سدلماير[5] با عنوان فقدان مرکز؛ عامل اصلی انحطاط هنر مسيحی را بيش از هر چيز انحطاط تصوير انسان می خواند. يعنی تصوير خداوند در هيئت انسانی - که از طريق هنر قرون وسطی انتقال يافت - در هنر رنسانس جای خود را به تصوير انسان خود مختاری داد که خود را ستايش می کرد. اين خود مختاری موهوم از همان آغاز متضمن «فقدان مرکز» است.

-        تأکيد بر منيت و رابطه عقل جزئی و احساس (جدايی هنر و علوم)

وی از عوامل تأثير گذار ديگر در زوال هنر مسيحی را تأکيد بر منيت و فوران نيروهای خلاقه می داند. فوران های نفسانی ای که بی وقفه گسترش می يابند و در انتها وحدت و قدرتشان را از دست می دهند.

وی می گويد: رنسانس، شهودی را که محملش سمبوليسم بود به نفع استدلال تحليلی نفی کرد؛ استدلال تحليلی آشکارا مانع هواپرستی رنسانس نبود، بلکه ياری رسان آن بود، چرا که راسيوناليسم و هواپرستی ملازم يکديگرند.

وی همچنين به جدايی هنر و علوم اشاره کرده و آن را نتيجه جدايی عقل جزئی و احساس می داند.

از ديگر علل تأثير گذار در زوال هنر مسيحی به عقيده بورکهارت تخيلی شدن و رؤيا پردازی بيش از حد هنر باروک است. به گمان وی با اين که نبايد هنر باروک - که نشانه آخرين تجلی برجسته نگرش مسيحی به عالم است - را شيفته توهم ناميد اما افراط اين هنر در پرداختن به عياشی های هواپرستانه و مرگ انديشی هولناک چيزی جز خيالات و اوهام نيستند. خيالاتی که خود از عوامل فروپاشی هنر مسيحی گشتند. وی مبنای اين توهم زدگی هنر باروک را چيزی جز سيطره عقل جزئی نمی داند.

وی به بررسی هنر رومانسک و بررسی کاست های متناظر نيز می پردازد که توضيح آن از مجال اين نوشتار بيرون است. بورکهارت همچنين به بی مبنايی هنر در دوران مدرن اشاره کرده و فرو غلتيدن آن به وادی سوبژکتيويته ی فردی محض را اعلام می دارد. هنر ديگر نه زمينی است و نه آسماني، بلکه کندوکاو در قلمرو آشفته ناخودآگاه است.

وی در اين باره می گويد: هر آنچه از اين تيرگی ناخودآگاه به سطح نفس می آيد قطعا هيچ سروکاری با سمبوليسم باستانی يا هنرهای سنتی ندارد، هر آنچه در اين آثار تاريکی بازتاب می يابد قطعا مثل اعلی نخواهد بود، بلکه پس مانده های نازل ترين مرتبه روان است؛ سمبول نيستند، کابوس اند.گاهی اين سوبژکتيويسم مادون انسانی رفتار «فاقد هويت بشري» نماد هم ذاتش را در پيش می گيرد که آن را «ماشين گرايي» می توان ناميد. هيچ امری عجيب و غريب تر و منحوس تر از اين رؤياهای ماشينی نيست و هيچ امری واضح تر از اين نمی تواند ماهيت اهريمنی مشخصه هايی را که اساس تمدن مدرن را تشکيل داده اند آشکار سازد.[6]

در انتها به جلمه ای از بورکهارت اشاره می کنم که می توان آن را چکيده اين بحث خواند:

در هر مرحله از اين زوالی که با دروه رنسانس آغاز شد، زيبايی های متفرقی رخ نموده و فضايلی آشکار شده است؛ اما همه اينها نمی تواند از دست رفتن امور اساسی را جبران سازد. اگر غم غربت فطری ما نسبت به امر نامتناهی که در درون ماست بی پاسخ بماند همه اين عظمت انسانی چه فايده ای برای ما خواهد داشت؟![7]

و من الله توفيق



[1]. ...

[2] . این نوع نگرش را می توان به بسیاری از هنرهای سنتی دیگر نیز نسبت داد و به بررسی عوامل آن پرداخت.

[3] . ...

[4] . ...

[5] . Hans Sedlmayr

[6]. ...

[7] . ...

ادب عشق جمله بی ادبی ست

هر سخن جایی و هر نکته مکانی ... قصد کرده بودم بگویم از خدایم که تلنگری خورد مرا .. هر چند ادب عشق جمله بی ادبی ست .. لیکن ..

عیان کردن هر چه در ذهن و مغز و عقل و ... می گذرد برای جمله آدمیان که نه در مرتبه ای نازل که متفاوت از تو می اندیشند .. گاهی نه نکوست و نه پسندیده و نه مطلوب که چونان به خیابان آمدن با پیراهن زیر می ماند مرد را ... خموشی نه از باب نادانی ست که آن دردیست زایل نا شدنی و اگر از باب آن بود سزاوار نبود تا موعد مرگ لب به سخن گشاییم ..  که از باب تغییر و گاهی تغایر در اندیشه است که مهر سکوت بر لبان مینشانم ..


و در خموشی ست که هر آنچه نا شنیدنی ست می شنوی و نیوشا خردت فرصت جولان می یابد .. و با سکوت است که پله هایی را می پیمایی که در گفتن آن ها را حتی نمی دیدی ...


امید از دست مولا زلال حکمت نوش جان کنیم که به تعبیر جلال الدین رومی ..


اي علي كه جمله عقل و ديده اي                شمه اي واگو از آنچه ديده اي

تيغ حلمت جان ما را چاك كرد                      آب علمت خاك ما را پاك كرد

بازگو اي باز عرش خوش شكار                     تا چه ديدي اين زمان از كردگار

چشم تو ادراك غيب آموخته                        چشم هاي حاضران بردوخته

راز بگشاي اي علي مرتضي                       اي پس از سوء القضا حسن القضا

يا تو واگو آنچه عقلت يافته است                  يا بگويم آنچه بر من تافته است



نگاهی به پدیدار شناسی  (از منظر هوسرل)

نگاهی به پدیدار شناسی

(از منظر هوسرل)

مقدمه

این مقاله مختصر در صدد این است تا با نگاهی اجمالی به روش پدیدار شناسی از منظر هوسرل، آن را معرفی و بررسی کرده و به برخی دیدگاه های صاحب نظران در این رابطه اشاره نماید تا شاید از این رهگذر برخی دانش پژوهان را در تحقیق این متد شناختی مفید افتد.



ادامه نوشته